درباره من
رُزا جمالی متولد ۱۳۵۶، تبریز، دانش آموخته ی کارشناسی ادبیات نمایشی از دانشگاه هنر و کارشناسی ارشد ادبیات انگلیسی از دانشگاه تهران است. از او تاکنون شش مجموعه شعر، یک نمایشنامه، یک مجموعه مقاله ، دو آنتولوژی ترجمه شعر انگلیسی و چهار کتاب در ...
ادامه
آمار و اطلاعات
کتابهای آپلود کرده:
9
تعداد دیدگاهها:
2
سن:
48 سال و 10 ماه و 4 هفته و 1 روز
سن کتابناکی:
11 سال و 5 ماه و 1 هفته و 6 روز
مکان:
تهران
کتابی انتخاب نشده
نویسندههای مورد علاقه
نویسندهای انتخاب نشده
آخرین دیدگاهها
زن دوم (در تاریکی و نگاهش رو به بالا .... به نور موضعی نگاه میکند).. همه ی ما زندونی یه اسم و یه چهره شدیم ... این آینه بود که به ما خیانت کرد .... اون فرم ابروها و شکل لب¬ها که فریبنده بود و تنها نمایش ممکن زیبایی بود. اما من خودمو به شکل تو نقاشی کردم که زیبا بشم. اون حالت چشمها که فریبنده بود من رو فریب داد. قرار بود زیباتر از همه باشم و زیباترین زن شدم و تو من رو فریب دادی.... حالا چشم هام کشش چشم های تو رو داره... پلک هام آرایش تو رو گرفته... من شبیه ترینم به تو.... شکل من شدی تو و من اسمم رو از دست دادم و شناسنامه م رو از دست دادم و اینطور شد که هویتم رو از دست دادم. پرویز عاشق من نبود ... عاشق اون فرم لب ها و چشم ها بود که مال من نبود و نقاشی شده بود رو صورت من .... صورتی که همیشه با من بیگانه بود.. اما اسیرم کرده بود...... کاش یه راه فراری بود.... یا اینکه قرار بوده اینجوری بشه . ... من اسیر جنگ با تو شدم ... تو چهره ی دوم من ..... اسیر جنگ با تو شدم من.... اسیرم کردی ... چون شبیه من بودی... چون باید به همه میگفتم که تو با من فرق داری و من خودمم .... تو موجود دیگه ای هستی.... از من نیستی.....حالا دیگه فقط دلم میخواد که از دست تو راحت بشم ... چون ناچارم.... باید بگم خودمم... من پردیسم.... خودممم.... چی میشه برام مهم نیست ... مهم اینه که من تو رو با دستای خودم از بین میبرم و از دست تو خلاص میشم..... تاس این بازی از پیش ریخته شده بود .... بازی تمام زن های یک مرد یا بازی تموم زن های دنیا که همشون هم شکل اند و نمیتونن هویتی داشته باشن... اما شاید من با بقیه فرق دارم..... این من بودم که پرویز عاشقش بود.... من بودم که کشتمش.... من بودم که زن های پرویز رو کشتم... و بازی تمام زن های پرویز..... باید یه جایی تموم بشه.... اما پرویز فقط عاشق من بود .... اون چهره فقط به من تعلق داشت .... فقط و فقط به من....حالا من بازی تموم این زن ها رو تموم کردم و میکنم....... (نور تکمیل میشود)
در سایه
· 11 سال پیش
1 نفر
تک سلولیِ ساعت
چیزی به اشتباه می میرد
و آفتاب که نم برداشته است ، خیس و مات است
اگر به این خطوط ادامه دهم؛
آن شیء منجمد که اسیرِ دست توست به اشتباه می لغزد
و گرنه چندی ست که روز به پایان رسیده است.
پوک به خانه که می رسم
چندی به مکعب ها خیره ام
جریان ِ ساکنِ آب بود
و آفتاب که نم بر نمی داشت
بر سپیدی این همه کاغذ
بر رخت های پیرم که گریه کرده بودم !
عناصری جزء به جزء که به من وابسته اند
و از خونِ من رنگ می گیرند.
این سرزمین که بی وقفه بر من می بارد!
و ماه که هنوز پهناور است .
اینجا بر دیرک باریکی یخ بسته ام
و برای ِ توست که زمان را به رودخانه ریخته ام
زمان هوسِ تندی بود که از دستم رفت !
این لحظه ها که به آسانی پاک می شوند...
به کبودی این دیوار می مانیم
من و این رختِ تاریک
که به جوی آب ریخته ایم.
گوساله ایست که از مرگ شیر می نوشد...
این چیست
که بر زمینه ای خنثی ته رنگ می گیرد؟
می شد رنگِ دیگری داشته باشد
روزهاست که به نخی بندم...
ماهی چروک که از سقف می افتد...
بوران است
در دور دست سنگی سست می شود
تصویری از انجماد که روی شیشه مانده است
پلی که اینجا شکسته است
و سکوت که روی نوارِ فلزی جاری ست
همه چیز قرار است که به نقطه ای کور بینجامد.
در بزرگراه مسدود است
· 11 سال پیش
1 نفر